همه چیز داشت از هم میپاشید،حتی کودکِ "ماها" که او عاشقش بود،نه عشقی از نوعِ عشق مادرِ به فرزند،بلکه عشقی که به هم آغوشیِ "ماها"با کودکش میانجامید.همه چیز داشت از هم میپاشید
چهار دست و پا راه میرفت و "گُل گُل"های فرش را با یک ماشین کوچولوی قرمز در مینوردید.در ذهن این کودکِ کوچک،"رنگها" تعیین کنندهٔ سرنوشت ماشین قرمزش بودند.یک دنیا اسباب بازی رنگی،دور قفس آبیاش پخش و پلا بود.غذایش روی میز،گوشهٔ در قفل و زنجیر شده،فاسد شده بود و او حتی گرسنه هم نبود
از بیرون میلههای درهم تافته شده،صدایِ لرزیدنِ دل نازکِ گربههای دوست داشتنی میآمد.مادرِ "ماها"زجر میکشید و صدایِ نالهاش گوشِ کودک را میآزرد.پدرِ "ماها" پر از همدردی بود و عجیب بود،راستی عجیب بود که اینقدر برای زنده نگاه داشتنِ تنها عزیزش،زنِ گرامیش،میکوشید
یکی بود یکی نبود.یه عالم حرف بود که میشد زد و یه عالم غصه که میشد براش گریست..اما راستش وقتی برای این کار نداشتم زیرا که محو دیدنش بودم.هنوزم که هنوزه وقتی که میبینمش هزار تا حفرهٔ عمیق توی قلبم باز میشه و به خودم میگم این "طلا" چی بود که به من هدیه شد؟از کجا؟به چه مناسبت؟با خودم میگم اگه میشد فقط آبش کنم و با یه ملاقه ای چیزی بریزمش رو وجودم تا از نفس بیفتم.که طلا شه بدنم.که با ارزش شم.اون وقت که قول میدم به همه،به همه،که دیگه یه کلمه هم حرف نزنم،که زیر لایهٔ طلایی که من رو در بر گرفته،برای همیشه ساکت شم.نه بلند بخندم که آبروی اطرافیانم بره،نه لوس بشم،نه یهو بزنم زیر گریه،نه یهو بدوم وسعت جمعیت و جیغ بزنم:تو رو خدا نبرینش!تورو خدا بذارین امشب رو اینجا بمونه!!!
چطور شد که لمسش کردم؟مقصر "ماه" بود.اگه ماه کامل نمیشد من چنین خبطی نمیکردم.ماه طلسمم کرد...این بود که من را احضار کرد و گفت:به نام قانون "ماه و زمین" تو از امروز ماموریت داری که عاشق شوی!!!!گفتم عاشق؟عاشقه کی؟؟؟گفت خودت میدونی،خودتو به اون راه نزن...من قرمز شدم.گفتم یعنی انقدر معلومه؟دست و پامو گم کردم...ماه اما نوازشم کرد و گفت تو پاکی،برو،برو،برو...من را "ماها" لقب داد و ولم داد تو "طبیعت"!!!من لولیدم تو بدنی گرم و شراب قرمز عشق رو سر کشیدم...اون مدام اسم من رو صدا میزد و فریاد میزد که ای خدا!تو از کجا اومدی ماها؟!!!هنوزم میگه...هنوزم وقتی من نگاش میکنم میگه:تو از کجا اومدی ماها؟؟؟
توی اون لباس و شلوار سفید که آسمون بهت هدیه داده،سیاهی ابروها و موهات اونقدر زیباست که نمیشه چشم ازش برداشت.مثل یه آبشار،مثل یه جادوی ماورایی...