Wednesday, January 13, 2010

سیاه دوست داشتنی


سیاه دوست داشتنی...

یکی‌ بود یکی‌ نبود.یه عالم حرف بود که میشد زد و یه عالم غصه که میشد براش گریست..اما راستش وقتی‌ برای این کار نداشتم زیرا که محو دیدنش بودم.هنوزم که هنوزه وقتی‌ که می‌‌بینمش هزار تا حفرهٔ عمیق توی قلبم باز می‌شه و به خودم میگم این "طلا" چی‌ بود که به من هدیه شد؟از کجا؟به چه مناسبت؟با خودم میگم اگه میشد فقط آبش کنم و با یه ملاقه‌ ای چیزی بریزمش رو وجودم تا از نفس بیفتم.که طلا شه بدنم.که با ارزش شم.اون وقت که قول میدم به همه،به همه،که دیگه یه کلمه هم حرف نزنم،که زیر لایهٔ طلایی‌ که من رو در بر گرفته،برای همیشه ساکت شم.نه بلند بخندم که آبروی اطرافیانم بره،نه لوس بشم،نه یهو بزنم زیر گریه،نه یهو بدوم وسعت جمعیت و جیغ بزنم:تو رو خدا نبرینش!تورو خدا بذارین امشب رو اینجا بمونه!!!

چطور شد که لمسش کردم؟مقصر "ماه" بود.اگه ماه کامل نمی‌شد من چنین خبطی نمیکردم.ماه طلسمم کرد...این بود که من را احضار کرد و گفت:به نام قانون "ماه و زمین" تو از امروز ماموریت داری که عاشق شوی!!!!گفتم عاشق؟عاشقه کی‌؟؟؟گفت خودت میدونی‌،خودتو به اون راه نزن...من قرمز شدم.گفتم یعنی‌ انقدر معلومه؟دست و پامو گم کردم...ماه اما نوازشم کرد و گفت تو پاکی‌،برو،برو،برو...من را "ماها" لقب داد و ولم داد تو "طبیعت"!!!من لولیدم تو بدنی گرم و شراب قرمز عشق رو سر کشیدم...اون مدام اسم من رو صدا میزد و فریاد میزد که ‌ای خدا!تو از کجا اومدی ماها؟!!!هنوزم میگه...هنوزم وقتی‌ من نگاش می‌کنم میگه:تو از کجا اومدی ماها؟؟؟


توی اون لباس و شلوار سفید که آسمون بهت هدیه داده،سیاهی ابروها و موهات اونقدر زیباست که نمی‌شه چشم ازش برداشت.مثل یه آبشار،مثل یه جادوی ماورایی...