Saturday, May 29, 2010

‌(سر خوشی‌(بخش اوّل

همه چیز داشت از هم میپاشید،حتی کودکِ "ماها" که او عاشقش بود،نه عشقی‌ از نوعِ عشق مادرِ به فرزند،بلکه عشقی‌ که به هم آغوشیِ "ماها"با کودکش می‌‌انجامید.همه چیز داشت از هم میپاشید


چهار دست و پا راه میرفت و "گُل گُل"‌های فرش را با یک ماشین کوچولوی قرمز در مینوردید.در ذهن این کودکِ کوچک،"رنگها" تعیین کنندهٔ سرنوشت ماشین قرمزش بودند.یک دنیا اسباب بازی رنگی‌،دور قفس آبی‌اش پخش و پلا بود.غذایش روی میز،گوشهٔ در قفل و زنجیر شده،فاسد شده بود و او حتی گرسنه هم نبود

از بیرون میله‌های درهم تافته شده،صدایِ لرزیدنِ دل نازکِ گربه‌های دوست داشتنی می‌‌آمد.مادرِ "ماها"زجر می‌کشید و صدایِ ناله‌اش گوشِ کودک را می‌‌آزرد.پدرِ "ماها" پر از همدردی بود و عجیب بود،راستی‌ عجیب بود که اینقدر برای زنده نگاه داشتنِ تنها عزیزش،زنِ گرامیش،میکوشید